|
- برای مطالعه مقاله های زیبایی شناسی و نقاشی معاصر ایران کلیک کنید.
+ٍS. R. Moarek Nejad
شعر دیگر ما چند نفر«شعر دیگر» بود گفت وگو مجتبا پورمحسن با هوشنگ چالنگی(شاعر) هوشنگ چالنگی شاعر شعر دیگر است. شعر دیگر به صورت کتاب در دو شماره در فواصل سال های 1347 تا 1350 منتشر شد. پرویز اسلامپور، فیروز ناجی، بیژن الهی، رضا زاهد، بهرام اردبیلی و هوشنگ چالنگی و یدالله رویایی از جمله شاعرانی بودند که آثارشان در شعر دیگر منتشر شد. اما بسیاری از شاعران این گروه پس از چند سال یا شعر را رها کردند یا ترجیح دادند خلوت شاعرانه ای اختیار کنند. اگر بیژن الهی هنوز شعر می نویسد و کتاب چاپ نمی کند، هوشنگ چالنگی به گفته خودش از سال 1350 به این سو شعر را جدی دنبال نکرده است. اکثر شاعران شعر دیگر علاقه ای به چاپ آثارشان نداشته اند. اولین کتاب هوشنگ چالنگی با نام «زنگوله تنبل» در سال 80 منتشر شد که مجموعه ای از شعرهای شاعر در سال های 47 تا 50 بود. اما این شعرها با سی سال تاخیر و توسط دوست قدیمی اش بیژن الهی منتشر شد. خیلی ها تاخیر سی ساله در چاپ شعرهای چالنگی را به لجاجت او نسبت داده اند. اما خودش می گوید که اصلاً به فکر چاپ کتاب نبوده است. چالنگی متولد 1320 در مسجد سلیمان است چی شد که پس از سی سال کتاب چاپ کردید؟ این مجموعه، شعرهایی بود که تعدادی از آنها با بچه های شعر دیگر چاپ شده بود. در همان دو کتاب «شعر دیگر» بخشی از شعرها هم در «اندیشه و هنر» شمیم بهار منتشر شده بود. این کارهایی بود که بیژن الهی قرار بود دربیاورد. چون او شرکت چاپ و نشر داشت به نام 51، که یکسری کتاب در آنجا درآوردند منجمله آثار رنه شار و هنری میشو و کارهای سینمایی. بعدش در حقیقت دیگر نمی دانستم این مجموعه کجاست. مدتی دست به دست گشت ولی آخرش پیش بیژن الهی بود. من هم که دیگر رفتم دنبال تاهل و مسوولیت، دیگر جدا افتادیم. بعد از سفری که به هند رفتم و برگشتم در سال 1347 به عنوان معلم استخدام شدم. رفتم شهرکرد و بعد ازدواج کردم، دیگر بین ما فاصله افتاد. بچه های دیگر مثل بیژن الهی، فیروز ناجی و محمود شجاعی کار کردند. از سال 50 که منتقل شدم اهواز دیگر اصلاً از آنها خبری نداشتم. تا اینکه باخبر شدم خانم خدیوی، مدیر انتشارات سالی ـ که با بچه های خوزستان آشنا هستند ـ پیغام فرستادند که این مجموعه شما پیش بیژن است و من گرفته ام و به قول شما بعد از 30 سال می خواهم چاپ کنم. گفت که اجازه چاپ بدهید که من اجازه چاپ دادم و منتشر شد. دیگر به من برای ویراستاری کتاب هم مهلتی ندادند وگرنه به نظر خودم بعضی از کارها دیگر به درد چاپ کردن نمی خوردند؛ با این حال من یک فرصتی پیدا کردم آمدم تهران و یک بررسی مختصری کردم و به قول شما درست پس از سی سال چاپ شد شعرهای شما در کنار شعر شاعران دیگر چاپ شد. اکثر بچه های شعر دیگر کتاب چاپ کردند. چطور شد شما به صرافت چاپ کتاب نیفتادید؟ دیگر اینطور شد. زندگی من به سمت دیگری رفت شما کلاً شعر را کنار گذاشته بودید؟ زندگی جوری شد که من دیگر فعالیت دوران جوانی ام را نداشتم و الان هم ندارم البته چون نمی توانم سکوت کامل داشته باشم می نویسم ولی خیلی کم. البته به صورت یک مجموعه درآمده، مجموعه ای از شعرهای 81 و 82 به آن طرف شعرهای قبل از 82؟ زنگوله تنبل مجموعه شعرهای سال های 47 تا 50 است. از شعرهای سال های 50 تا 82 مجموعه ای آماده کرده ام، مثل اینکه خود خانم خدیوی می خواهند منتشرش کنند چرا شاعران «شعر دیگر» کلاً گوشه گیر بودند و نسبت به چاپ شعر رغبت چندانی نداشتند؟ اینگونه شد. کسی هم بود که در بین بچه های گروه پرکارتر بود و کارش به نوعی کلاسمان بالاتری از ما داشت و از 20سالگی مجموعه شعر داشته، «تراخم»، «سرطان»، «ناخوشی ها» و.... ولی همان طور که شما گفتید کتاب در نیاورده در حالی که بیژن الهی خیلی پر کار است و سطح کارش هم بسیار بالاست. تعدادی از « ناخوشی ها»یش در «روزنه»ی رویایی چاپ شد. تعدادی از آنها در جزوه شعر منتشر شد. اینها همه مجموعه هستند. اینکه می گویید چرا کتاب چاپ نکردید. حالا من یکی اینطور بودم. کتاب «محمود شجاعی» را خود بیژن الهی در شرکت 51 منتشر کرد. یا مثلاً کارهای فیروز ناجی را همین طور. ولی کارهای خودش را که بیش از همه ما شعر دارد و تا همین الان هم دارد کار می کند در نیاورد. یک سری از شعرهایش هم از «تماشا» منتشر شد که یک سالی فیروز ناجی اداره اش می کرد. اما کتاب نه، کتاب منتشر نکرد فقط بحث چاپ کتاب نیست. یکجور گوشه گیری خاصی در بچه های شعر دیگر هست. آن از بهرام اردبیلی که قبل از مرگش تا سال ها خبری از او نبود، پرویز اسلامپور هم که بعد از چاپ چند کتاب دیگر اصلاً پیدایش نشد بهرام هم تقریباً مثل من بود. کم کار می کرد. هر چند یک مقدار کار پیش همشیره اش داشت که مفقود شد. پرویز اسلامپور هم با ما بود. یادم رفته بود بگویم. یک دوره من فرانکلین کار می کردم من و پرویز اسلامپور همکار بودیم، در سال های 47 و 48 در انتشارات فرانکلین که وابسته به امریکایی ها بود و در چهار راه کالج قرار داشت. ولی پرویز نسبت به ما خیلی خوب کتاب چاپ کرد اما بعدش همه سکوت کردند. دیگر کتابی چاپ نشد بله. پرویز دیگر کتاب چاپ نکرد. اما یک سری کار می فرستد برای ماهنامه ها. اخیراً هم چند تا از کارهایش در نوشتا چاپ شد این سکوت ربطی به خود مساله « شعر دیگر» هم دارد؟ یک مقداری هم در سطح عمومی چون رغبتی به این نوع شعر نبود، می شود این را هم دلیلی دانست. در بین ما بیژن بیش از ما موضوع گفت وگوست و منتقدان بیشتر به او می پردازند. اما کتاب در نیاورد. یا مثلاً رضا زاهد که شنیدم قرار است مجموعه ای از کارهایش را خانم خدیوی دربیاورد. رضا زاهد خودش را به شکل اعجاب انگیزی به ما نمایاند. کارهای اخیرش نه، ولی کارهایش در دو شماره تماشا که فیروز ناجی درآورد، بی نهایت جالب بود. او هم کتاب چاپ نکرد. و یکی از کسانی که بعد به ما پیوست، حسن عالی زاده بود که مجموعه شعری از او هم چندی پیش درآمد نه، اینها کار نکردند. حتی اگر کار هم کرده بودند یک گوشه گیری کردند، آیا این گوشه گیری ربطی به هستی شناسی شعر دیگر دارد؟ خب گوشه گیری در انواع دیگر هم هست، به اشکال دیگر، این را که دیگر کاریش نمی شود کرد. ولی این را به هیچ وجه نمی شود گفت که چون شعرهایشان ضعیف بوده، چاپ نکردند من اصلاً چنین اعتقادی ندارم. فقط دنبال این هستم که چرا؟ مثلاً برای چاپ شعرهایشان وسواس داشتند، نوع زندگی شان این طور بود... ولی به لحاظ پیشرفت و آوانگاردیسم... خیلی ها در مورد شعر دیگر می گویند که این نوع شعر فراتر از یک استراکچر یا ساختمان بود. یعنی از نیاز ساختمان عبور می کرد، و شعر فراتر از ساختمان به خصوص شکل می گرفت تعدادی از این شاعران کار نکرده بودند مثل محمود شجاعی. اما خب شاعران بسیاری هم بودند که کار کرده بودند شما و چند تا دیگر از بچه های « شعر دیگر» همراه رویایی بودید در «شعر حجم». بعد مثل اینکه شما فاصله گرفتید از شعر حجم، نه؟ اگر بخواهم دقیق بگویم به این صورت بود که پس از تعریفی که برای کتاب شعر دیگر شد در واقع آقای رویایی به بچه ها پیوست جریان شعر حجم بعد از « شعر دیگر»بود. ولی در تاریخ نگاری ها عکس این ترتیب آمده است شاید من سنم بالا رفته اشتباه بکنم. اما تا جایی که یادم می آید بچه ها تعدادی از کارهای آقای رویایی را برای «شعر دیگر» و اگر اشتباه نکنم فقط برای یک شماره، یعنی شماره اول می دهند. او به دنبال کار آوانگارد بود بعد تالیفاتی از او منتشر شد که منتهی شد به شعر حجم و مانیفستی که ایشان نوشتند که شما امضا نکردید من نبودم. آن موقع رفته بودم هند. شما را جزء شاعران شعر «موج ناب» هم محسوب کرده اند و گفته اند یکی از کسانی بودید که شعر « موج ناب» را به وجود آوردید بچه های موج نابی پیرترین شان بیش از یک دهه با من فاصله سنی دارند. کسانی که موج ناب را به وجود آوردند عمدتاً بچه های مسجد سلیمان بودند. اما من با آنها حشر و نشری نداشتم یعنی اصلاً در بحث ها شرکت نمی کردید؟ من اصلاً آن موقع تهران بودم یا به عنوان معلم در شهرکرد بودم. بعد از دوره ای که صفحات شعر« تماشا» را فیروز ناجی اداره می کرد، مدیریت این صفحات بر عهده منوچهر آتشی بود. اینها با سلیمانی جمع شدند که در راس شان برای مطرح کردن شان و برای حمایت و اصطلاحاً لانسه کردن شان آقای آتشی بود و آقای سلیمانی، هرمز علی پور، سیروس رادمنش و آریا آریاپور و... اینها جزء موج ناب بودند. پس شما اعتقاد دارید که موج نو ربطی به شعر دیگر نداشت، چون در این سال ها عده ای مطرح کردند که موج نو دنباله شعر دیگر بوده؟ نه، اینها بچه های با استعدادی بودند، ولی در یک سطح نبودند. ولی ربطی به شعر دیگر نداشت، نه؟ می خواندند، اینها بچه هایی بودند که شعر را می شناختند و دنبال کار پیشرو بودند، همین آقایان رادمنش، آریاپور، یارمحمد اسدپور اینها دنبال کار نو بودند خب، مثلاً نوجویی کار بچه های شعر دیگر را می توان با کارهای آقای آتشی مقایسه کرد؟ آتشی یک مقداری این بچه ها را شناخت و به آنها کمک کرد. ولی اینکه شعرشان مثل هم هست، چیز دیگری است. آتشی کارش این طور نبود. یک مدت صفحه ادبی شعر تماشا دست ناجی بود که از رضا زاهد و بیژن الهی شعرهایی چاپ کرد. بعد که به دست آتشی افتاد، او کارهای این بچه ها را چاپ کرد. دنبال کارشان را گرفت، بچه هایی که بعد موج ناب لقب گرفتند. ولی این که کارشان مثل هم است، این را نمی شود گفت پس کار موج ناب ها و شعر دیگر دنبال هم نیستند چرا به نوعی کارشان آوانگارد است نوجویی؛ پس تنها وجه مشترک شان نوجویی است؟ بله، مثلاً من یکسری از کارهای آن موقع اسدپور را می پسندم. یکسری از کارهای جدید آقای رادمنش. اینها بچه های مطرحی هستند منظورم این است که منوچهر آتشی یکی از چهره های مطرح موج ناب بود دیگر، درست است؟ آیا آن نوجویی که در کارهای اسلامپور، چالنگی، بیژن الهی، ناجی و بهرام اردبیلی و بعدها در سیروس رادمنش یا محمد اسدپور وجود داشت، آیا این نوجویی در شعر آتشی هم وجود داشت؟ ببینید نمی شود مقایسه کرد. ولی او هم شاعری بود که از سنین پایین شعر را شروع کرد. و در کارهایش هستند شعرهایی که می توانند قابل توجه باشند. اما حالا اینکه جزء موج ناب بود یا نه، نمی دانم ولی شعر های خوبی داشت. به هر حال 50 سال کار شعر کرده است ببینید شعر رویایی، شعر حجم یک مانیفستی داشت که یک عده ای زیر آن را امضا کردند. شعر موج نو هم همین طور، اما در مورد شعر دیگر آیا به صرف این که اینها در یک مجموعه ای به نام شعر دیگر چاپ شدند، شعر دیگر نام گرفتند یا اینها اعتقاد داشتند که به شکل خاصی شعر می گویند که دیگران نمی گویند؟ بله، این طور بود. بچه ها این دو کتابی که درآورده اند، به اینکه جور متفاوتی شعر می گویند قائل بودند و به همین دلیل هم به آن عنوان شعر دیگر دادند. کسانی که به انتشار این دو کتاب کمک کردند به این مساله و تفاوت شعر این بچه ها قائل بودند. به همین دلیل در گزینش هم دقت می کردند. آن موقع جزوه های شعر را اگر می دیدید، جزوه هایی که نوری علاء تهیه می کرد شاعران بسیاری در آنها بودند مثل الان، اما خب «شعر دیگر» به تمام آنها جا نداد. بلکه گزینش می کرد. یعنی با یک نوع ادیت و ویراستاری گزینش می کرد و این بچه ها این شعر را جدا می دانستند. بچه هایی بودند که حالا نمی گوییم خوب یا بد ولی شاعران خوبی بودند حالا شما گفتید به این دلیل که در آن دوره همه دنبال شعر آرمانگرا و اجتماعی و اینها بودند، این نوع شعر خیلی مورد توجه نبوده و یک مقدار شعر تخصصی محسوب می شد. فکر می کنید چرا الان در دهه 80 این همه «شعر دیگر» مورد توجه قرار گرفته؟ شاید این طور باید در نظر بگیریم که از این دیدگاه شعر چیست یعنی برای شعر چه معنایی را قائل هستند. تعریف شعر، متفاوت است. شاید به این دلیل است که یک گزینشی توسط خواننده صورت گرفته که شعر دیگر را به لحاظ متفاوت تری می پسندد و مورد بررسی قرار می دهد چنانکه همین حالا هم بعضی از کارهای شعر دیگر و بعضی از شعرای این نوع شعر مورد بررسی قرار می گیرند اصلاً شما در این سی سال که گفتید از شعر دور افتادید، در جریان بقیه جریان های شعری بودید؟ کم وبیش، به مطبوعات و کتاب هایی که منتشر می شوند نگاه می کنم، جوان ها می فرستند برایم یا خودم دسترسی پیدا می کنم به آنها می خوانم. مجلات مختلف ادبی مثل خوانش، عصر پنجشنبه یا همین نوشتا را می خوانم و معتقد به این هستم که در مملکت ما به نوعی شعر بهتر از دیگر شعر ها هم وجود دارد توسط جوان ها ------------------------------------- هوشنگ چالنگی # نمی توانم گفت با تو اين راز نمی توانم گفت ـ در کجای دشت نسيمی نيست که زلف را پريشان کند آرام آرام از کوه اگر می گويی آرام تر بگوی برکه ای که شب از آن آغاز می شود ماهی اندو هگين می گردد و رشد شبانه ی علف پوزه اسب را مرتعش می کند آرام آرام از دشت اگر می گويی گياهی که در برابر چشم من قد می کشد در کدامين ذهن است به جز گوسفندی که اينک پيشاپيش گله می آيد آه ميدانم اندوه خويشتن رامن صيقل نداده ام بتاب ؛ رويای من به گياه و بر سنگ که اينک؛معراج توراآراسته ام من گرگی که تا سپيده دمان بر آستانه ی ده می ماند بوی فراوانی در مشام دارد صبحی اگر هست بگذار با حضور آخرين ستاره در تلاوتی ديگر گونه آغاز شود ستاره ها از حلقوم خروس تاراج می شود تا من از تو بپرسم ـ اکنون ؛ای سرگردان در کدام ساعت از شبيم؟ انبوهی جنگل است که پلک مر بر يال اسب می خواباند و ستاره ای غيبت می کند تا سپيده دمان را به من باز نمايد ميراث گريه ؛آه در خانه ام سينه به سينه بود # زلفی که برود می رفت گرگی اگر بماند ـ با چشمهای برفی ـ شب هيمه ای به چشمش خواهد کرد ٬ آن آهويی که جوشان می رفت مرد شکارچی می جست ٬ اين نيم سوز گريان گريان ـ هميشه گريان ـ اين لحظه ها برای گريه خوبند ٬ در خوابهای من بود آن کودکی که گريان می رفت با گونه های خيس در جامه دان خواهر تصوير مادر می جست ٬ آيا دوباره کودک در انتهای جنگل خوابيده ست؟ آيا آن زلف؛ زلف کودک بود که در ميان رود می رفت؟ # طايفه در بهار اگر بهاری هست ؛ بگوئيد که اين دست ؛ طفلی بازيگوش ست شتاب دارد ٬ بهار را می گسترانی و نمی دانی که اين بی حوصله جز پريشان کردن نمی داند ٬ چگونه از باد وباران می آمد و بر گرمی اجاق جای می گشاد دستی که ترکه های به ناحق خورده بود ٬ ماديانی در باران و قوس قزح که رود را به دو نيم می کرد ٬ اکنون چگونه روبر گردانم که اين منشور ؛ کورم می کند ٬ هنگامی ست که مادرم به کردار بيوه ئی می خرامد و طايفه ی ماديان بهار خورده را سياه می پوشد اينک کيست که نام پدرم را آرام تلا وت می کند؟ ٬ ـ :ای پرسنده اگر عقوبتی هست ؛ شيون از من آغاز شد ۱۳۵۱ ---------------------------------- شعرها از +ٍS. R. Moarek Nejad
فرم در شعر سپيد حجم، طبيعت يا موجهای زودگذر؟ فرامرز محمدی پور لنگرود يك شعر، همان كشف و شهود است، آفرينشي ملهم از ناشناخته و تنها آن كس شايستگي نام شاعر را دارد كه اهل كشف باشد و اين گفته «ارتور رمبو» نشان ميدهد شاعر براي يافتن، جستوجو و كشف، نيازمند حركتي آگاهانه و عميقتر است تا بتواند ارتباطهاي پنهاني اجزاي يك كل را نسبت به يكديگر، به كوشش «نوعي انديشيدن» بازيابد و شايد هم به قول رضا براهني در «طلا در مس» كه عقيده دارد هرچند شعرهاي بي وزن شاملو «فرم» ظاهري را به حداقل ميرساند ولي ابتكار و اصالت اين شاعر كه از طريقه رفتن و حركت حاصل ميشود خود حاكي از وجود فرم است، منتهي فرمي ذهنيتر و عميقتر و به عبارتي «قالب دروني» يا «شكل ذهني» شعر... هرچه هست ديد ذهني و قدرت تخيل هنرمند با رجعت به درون خود، نوع انديشيه و نگاهي كه دارد ميتواند زمينه روشني براي اهميت و جايگاه «فرم» در شعر سپيد باشد و اگر با گرايش مفرط شاعران موج ناب و شعر ناب به فرم روبرو هستيم، در حقيقت با پردازش جهان هستي به شگفت ميآيند و در كمال ايجاز و استعارههاي تازه، نو و دلنواز به تصويرسازي ميپردازند با تاكيد به دو فرآيند جوهر و وجود در شعر. وقتي «فروغ» با آميزش عاطفه و تخيل به انديشه «مرگ» ميرسد و اين انديشه «عميقتر» به «ذهن» جان ميدهد، بيترديد «فرم» نيز جان ميگيرد: مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دود با خزاني خالي از فرياد و شور دو در بررسي شعر امروز گروهي گرايش به فرم مطلق را نوعي دوري از اجتماع، تاريخ و تمام دغدغههاي انساني قلمداد ميكنند، گروهي آميزش فرم و محتوا را شعر راستين ميپندارند و در نهايت پارهيي فرمگرايي و تغيير نحو در زبان شعر را از آن شاعراني ميدانند كه به دنبال هياهو هستند. به هر رو اگر بتوان فرم، زبان، تصويرسازي، تخيل و كشفهاي شاعرانه را عناصر تشكيل دهنده شعر سپيد دانست، بنابراين توجه به عنصري به نام «فرم» در شعر سپيد بيسبب نيست، هرچند بعضي اعتقاد دارند بحران شعر امروز يكي دز مضامين شبيه به هم دور ميزند و ديگري دستخوش نوپديدي در فرم و محتوا است. «كريم رجبزاده» شاعر مجموعه «قرارمان پاي همين شعر» در نقد و بررسي شعر امروز عقيده دارد: «شعر امروز گاهي در حال عبور از حجم است، گاهي سوار بر انواع موجها و گاهي با طبيعت نشر هم آغوش است» هرچه باشد اگر شعر سپيد دستخوش نوپديدي در «فرم» با ساختار «انديشيدن» ماندگار شود، بسيار پسنديده خواهد بودأ هرچند شاعران فرامدرن متعادل چون شمس لنگرودي و فرشته ساري با احتياط در فرم پا ميگذارند و شاعران فرامدرن راديكال چون هرمز عليپور و مهرداد فلاح در سايه نگاه و زبان به دگرگوني فرم تازه در شعر اعتقاد دارندأ همه ادله مثبتي براين فرض كه فرم در جريان شعر سپيد ميتواند حضوري ملموس و آشكار داشته باشد و در مثال آغاز سخن شاملو و فروغ فرخزاد از جمله شاعرانياند كه به زبان و فرم تازه يا فرم و زباني بيپيرايه التفات خاصي داشتند: طرف ما شب نيست صدا با سكوت آشتي نميكند كلمات انتظار ميكشند من با تو تنها نيستم، هيچكس با هيچكس تنها نيست شب از ستارهها تنهاتر است... شعر «هواي تازه» احمد شاملو. شاملو در فرمي شاعرانه يا به عبارتي با زبان شاعرانه و توجه به فرم و ساختار شعر، با نماد زيباي «شب» به ستاره آرامش ميدهد و كلمات او ميتوانند معناي انتظار را شاعرانه بيان كنند. سه در بيان و مفهوم فرم به تعابيري از اين دست برميخوريم كه: فرم شامل همه تناسبها و هماهنگي و ارتباطهاي پنهاني اجزاي يك كل است نسبت به يكديگر كه با ساختار شعر همراه شود و به مفهوم نوعي زبان شاعرانه رسيدن تعبير ميشود. از زاويه ديگر انديشيدن شاعر تعبيري چون توجه به فرم و فرمگرايي را همراه دارد و در فضاي فرماليستي هرچيز همگاني و جستوجو براي يافتن اموري كه همه آن را انجام ميدهند ميتواند لباسي از فرم را به تن داشته باشد. «سعيد صديق» در مقاله «پيرامون ساختار شعر» راجع به فرم اينگونه نوشته است: «فرم ناشي از سازگاري يا ناسازگاري سازههاي زيرين و زبرين اؤر، هماهنگي يا عدم هماهنگي ساختمان بيروني شعر با ژرف ساخت زبان دروني و منطق آن است... فرم يك اؤر ميانجي تشكل و سازمان نشانهها )نشانههاي زباني از جمله معنا( و تركيب سازهها در يك ساختمان و بافت هنري است كه در يك شعر در زبان متجلي ميشود، نه در تصوير، نه در مفهوم، نه در موسيقي و...» به اين شعر «مهدي رضازاده» شاعر گيلاني توجه كنيد كه در فرصتي كوتاه چگونه به «آينه» فرم زيبا داده است: شكستن من بود \ نه آينه كه ريختم برسطح ساكت اشيا\ كسي تكه پارههايم را جمع نكرد\ ماه از پلههاي ابر پايين دويد\ كه چه بگويد?\ تو از پلهها\ بالا آمدي\ كه چه بگويي?\ در آينهيي كه شكسته بود... در حقيقت شاعر در اين شعر كوتاه به جستوجويي دست زد كه همگان سعي دارند دلي را نشكنند كه اگر به فرم ديگري اين شعر مينشست، از زبان شاعرانه دور ميشد. و يا: «نصرت رحماني» در شعر «رنگين كمان براي دلم رقا ميكند» به «دل» فرمي ميدهد با انتظار و كشف شاعرانهيي كه شعر از لحاظ ذهني، عميق به نظر ميرسد: گفتم اگر سپيده دم آمد\ رنگين كمان براي دلم رقا ميكند\ آري سپيده دم آمد\ اما دلي نبود. ولي «منوچهر آتشي» در شعر «مسافران گمشده» وقتي اينگونه سرود: برآستانه بارگاه پدر دريوش\ نشسته شراگيم بيشعر، خاموش\ و با پدر از دهان خاكي سيروس سخن ميگويد\ و ما به يوش\ نرسيدهايم اتفاقي نيفتاده است، شاعر هر چند از لحاظ موسيقيايي دو كلمه «يوش» و «خاموش» را به تن قافيه زده است، نتوانسته فرم تازه و نويي را ايجاد كند كه با زبان در آميزد و به قولي كشف شاعرانه رخ دهد و بازي با كلمات بر پيراهن اين شعر «آتشي» بيشتر ميچربد. «محمود معصومي» شاعر نه چندان آشنا در شعر كوتاه «اشيا» به «روشنايي» فرمي شاعرانه ميدهد و در حقيقت نوعي انديشيدن كه به واقع نياز به انديشه دارد در جهان معاصري كه حتي «انسان» واژه غريبي چون عشق است: اشيا \ در سكون مداوم \ سرگيجهشان را \ به كه ميگويند \ قلب گلدان كه ميگيرد \ چه كسي برايش ترانه ميخواند \ و آيينه كه بي او \ نيمي از ما نيست \ چگونه ميگريد \ حرمت چراغ را \ چگونه نگه ميدارند. چهار «اسماعيل نوري علا» در تعبير تصويري شعري از «پل والري» مينويسد: «كبوتران كه بر بامي آرام راه ميروند» منظور از بام آرام «دريا» و از كبوتران «كشتيها» است. اين تصوير از اين منظر با چيستانها همخواني دارد و اين عنصر تصويرسازي در شعر، قدرت شاعر را در بيان اشياي پيرامونش اؤبات ميكند و قابل ستايش است. حال هر چند نوع نگاه «نوري علا» پيوند تصوير و چيستان در شعري از اين دست را به نقد ميبرد و از اين نمونهها در شعر فارسي زياد داريم، به عقيده راقم اين سطور چنين شيوه هايي ميتواند به روشني «فرم» شعر كمك كند تا شعر سرگردان نباشد و از زاويهيي ديگر شاعر دچار بي قيدي در فرم شعر نشود، زيرا اگر چنين فرضي پيش آيد مخاطب شعر را به پايان نبرده رها ميسازد. در شعر «اتفاق» از «منصور اوجي» هر چند نگاه تازهيي را پيش رو نداريم ولي فرم تصويري شعر سبب شده است تا اين شعر سپيد كوتاه را چند بار به بازخواني بنشينيم: از آن خانه و خوشبختي \ )مرد، زن، كودك و گهواره( \ تنها ديواري برجاست \ و قاب عكسي بر ديوار \ و عكسي در قاب \ و كودكي در عكس \ و لبخندي در كودك \ و عسلي در لبخند... \ و زميني كه هنوز ميلرزد و زيباترين توانايي فرم شايد هم فضاي فرماليستي قابل لمس را ميتوان در شعر «سرود زمان» اسمعيل شاهرودي «آينده» جستوجو كرد: در دنيا \ اگر صدايي بماند \ اگر سرودي بماند \ اگر كلمهيي بماند \ صداي انسان، سرود انسان، سرود انسان در اين كلام است: عشق كن. يا: «سيدعلي صالحي» در شعر «بين راهي، راهي» اين اتمام حجت يعني توجه به فرم كه شعر را زيبا نشان ميدهد و حتي بالاتر از اين يعني «شهودي تازه» به پايان ميبرد: راهي نيست \ تا حنابندان دوباره ارديبهشت و علف \ بايد به قول همين بوته راهنشين قناعت كني \ ورنه بادها \ تو را به نانوشتهترين دفتر نامهها خواهند فروخت! و در شعر «سردستي...» دو سه خط نامه براي همه رفتگانأ نمونهيي ديگر از شاعر توانا صالحي: حالا ديدي \ هميشه \ در آخرين دقيقه بيباور گريهها \ راه نجاتي هست \ ديگر دلواپس چيزي \ از اين چراغ شكسته نباش! \ تنها بگو \ روزي دور كه دوباره تو را \ به مكافات اين جهان خسته باز ميآوريم \ از ما چه خواهي خواست? هيچ \ جز چشم به راهي همان زن از ازل آمده \ هيچ...! پنج شاعر در التفات به فرم شعر، آن هم در قالب شعر سپيد، سعي ميكند براي نشان دادن توانايي خود با كوتاهترين جملات «فرم» تازه و نويي به اؤر خود دهد و در ارتباطهاي پنهاني با تناسب و هماهنگي كه به خرج ميدهد مخاطب را تنها نگذارد. «احمدرضا احمدي» اينگونه ما را با شعر خود و فرمي كه اختيار كرده است به سوي «انديشگي» ميبرد: من از مرگ گريخته بودم \ مردان و زنان \ آن طرف رود \ مرا صدا ميكردند: \ من اگر بنوازم \ گهواره رها ميشود. و همين نگاه در شعر «سلمان هراتي»: مادرم \ از كنار آينه ميگذرد \ به مزرعه ميرود \ با سبدهاي سبزي باز ميآيد \ پلكان را ميشويد \ پنجره را پاك ميكند \ اتاق را ميروبد \ اما دوباره تنها ميشود \ روبروي آينه ميايستد \ به آسمان نگاه ميكند \ آبي مي شود... و «بيژن نجدي» در شعر «اسبي ميگذرد» به شعر فرم «فلاش بك» داده است كه توانايي و توجهش را به فرم در شعر سپيده به اؤبات ميرساند. اسبي ميگذرد \ زيني از اسب آويخته بر ديوار \ سواري نشسته بر نيمكت چوبي \ دندان و استخوان پيشاني \ سوراخهاي خالي چشم اسب \ افتاده روي شن \ اسبي ميگذرد \ كه نيست مگر صداي پاي اسب\ زيني بر ديوار استخواني بر خاك \ سواري نشسته بر روياي اسب \ اسبي ميگذرد با روياي اين مردي كه يله بر نيمكت چوبي است. و «غلامحسين سالمي» در شعر كوتاه «ماهي و آب» براي فرم ديگر پرسشي باقي نميگذارد: عشق تو \ شطيست \ و دلم، ماهي \ هيچ ميداني: \ ماهي، \ دور از آب \ ميميرد? شش در يك شعر كمال يافته، شاعر «كلمه و تركيبهايي» را انتخاب ميكند تا عناصر شعر به زيبايي و بدون ابهام خود را نشان دهد. اينگونه به معنا و مفهوم دو فرآيند كلمه يا تركيب توجه دارد، و در يك نگاه نقادانه اين مهم به اؤبات ميرسد كه شاعري تواناست و بيشك شاعران سپيد سرا در اين باب اگر شاخصند شايد اندك باشند: شاملو با «شبانهها» و فرمي در فضاي عاشقانه. سهراب سپهري با فرمي در فضاي روح لطيف. م. مويد با «گلي اما آفتابگردان» با فرمي در فضاي فلسفي. فروغ فرخزاد با فرمي در فضاي عاطفي. يدالله رويايي با «لبريختهها» و فرمي در فضاي حس و درك و... پس اگر قرار است شاعري توانايي خود را نشان دهد بايستي كار خود را به فرم نزديك كند، بطور مثال اگر «فروغ» خالق فضاي عاطفي در شعر خود است در تركيب فضاسازي او را شاعر فرمگرايي ميشناسيم كه در همين ساختار «عاطفه» به شعرش جان ميدهد تا مخاطب سرگردان نباشد و به عبارتي ديگر فرم شعر «فروغ» فرمي عاطفي با پارامتري چون شعرهاي نوستالژيك است. «مفتون اميني» و توانايي فرم در شعر «گويه 73» آن هم با فرم دايرهوار: كودكيام\ در كنار چشمهها و چمنها گذشت\ تابستانيهاي جوانيام نيز\ اينك زمستان عمر\ و شهر بزرگ. و «رحمت حقيپور» در «ترانههاي سارا» در عين حفظ سادگي و صميميت، عنصر فرم را رها نميكند و به اجزاي كل توجه دارد: تو كيستي? \ نميخواهم بدانم\ نامت را نمي پرسم\ راه خانهات را پيدا نميكنم!\ بيادبي ست\ ميترسم تو هم كسي باشي \ مثل كساني كه ميشناسم. و «صادق همايوني» كه موفق نيست: بس راه دور رنج سپرديم\ با پاي غرق آبله\ در كوچه باغهاي خسته پاييز. و «ابوالفضل پاشا» در شعر «اين چنين خسته» اسير بازي جور ديگر ديدن است و فرم را رها ميسازد: اينچنين خسته از ميرومهاي خود\ رسيدهام\ اسبهاي من تشنه\ قهوهيي\ در چين پرده كه از راه ميافتد\ ديگري سفيد... هفت «فروغ فرخزاد» در يك گفت و شنود راديويي به سال 1343 هجري شمسي گفته است: «چيزي كه در يك شعر مطرح است فرم و قالبش نيست، محتوايش است و اگر محتواي يك شعر آن محتوا باشد كه من در دوره خودم احساس كنم كه ميتوانم با آن ارتباط داشته باشم بنابراين صددرصد شعر است.» در همين رابطه «دكتر محمدرضا شفيعي كدكني» در اؤر «موسيقي شعر» نوشته است: «بيگمان منظور او )يعني فروغ( از محتوا در اين تعبير همان چيزي است كه امروز «فرم» ناميده ميشود و اين هيچ ربطي به قالب غزل، قصيده و رباعي يا شعر آزاد و شعر منثور ندارد، دو شعر منثور در يك محتوا يكي ميتواند داراي فرم خوب و مترقي باشد و ديگري داراي فرم بد و كهنه». «فروغ» در گفت و شنود تابستان 1343 با «م.آزاد» اينگونه بيان كرد: «بيشترين اؤري كه نيما در من گذاشت در جهت زبان و فرمهاي شعرياش بود، نيما چشم مرا باز كرد و گفت: ببين، اما ديدن را خودم ياد گرفتم ولي پيش از نيما شاملو بود، شاملو خيلي مهم بود.» گفتار و پيشينه اطلاعاتي چنين در خصوص «فرم» شعر اين فرضيه را به آساني شكل مثبت ميدهد كه نميتوان در شعري كه ميخواهد راه كمال را بجويد از فرم غافل بود. وقتي «فروغ» خود را اينگونه مييابد يعني به تاؤير فرم و زبان شعر نيما در خود اشاره ميكند، آيا باز هم ميتوان فرم اين عنصر انديشه را در شعر بخصوص «سپيد» به فراموشي سپرد? و اما: مخلا گفتار با زاويه نتيجه اينكه: در جان بخشي به اشيا خالق «فرم»هاي نو و بيبديل باشيم، آفرينشي كه جالب و اثرگذار باشد و به قول «دكتر شفيعي كدكني» فرمي با شاهكارهاي تازه. به هر رو جا دارد شعر سپيد براي اينكه بتواند جايگاه خود را چون شعر نيمايي و به جرات شعر شاملويي باز يابد، در آثاري كه به تحرير ميكشيم «سختتر» باشيم و به دور از ابهام و پيچيدگي به غريبي شعر سپيد بيشتر انديشه كنيم. ------------------------- منابع: 1 براهني، رضا\ طلا در مس \ جلد اول و دوم\ ناشر : كتاب زمان \ 1340. 2 باباچاهي، علي\ گزارههاي منفرد\ جلد اول\ نشر نارنج\ چاپ اول: 1377. 3 شفيعي كدكني، محمدرضا\ موسيقي شعر\ انتشارات آگاه\ چاپ چهارم: 1377. 4 كريميان، كاظم\ دگرگوني نگاه، زبان و ساختار در شعر امروز \ نشر روان \ 1379. 5 مجله «گيلهوا» هنر و انديشه به كوشش محمد تقي صالحپور \ ويژه پاييز \1378 ويژه بهار \1379 ويژه تابستان 1379\ ويژه نوروز 1380. 6 مجله «پيام شمال» به مديرمسوولي غلامرضا مرادي شماره اول مهر 1377 \ شماره سوم و چهارم آذر و دي 1377. 7 هفتهنامه «كادح» ويژه هنر و ادبيات\ به كوشش محمدتقي صالحپور\ ديماه 1367. 8 مجله «روزگار وصل»\ به مديرمسوولي ناصر بزرگمهر شماره پياپي 28 و 27 \ زمستان 1376. 9 مجله شعر \ حوزه هنري \ شماره 32 \ تابستان 1382. ------------------------------------------------------------- برگرفته از اعتماد +ٍS. R. Moarek Nejad
در آمدی بر نشانه شناسی شعر(بخش اخر) فرزان سجودی حیوان پنداری واژه هایی را که دارای مشخصه ی معنایی (+ جاندار) و (- گیاه) هستند ، با مشخصه ی (+ حیوان) نشان داده ایم پس هر گاه واژه ای با مشخصه ی (-حیوان) در جایگاه واژه ای بنشیند که بر اساس قواعد هم آیی واژگان در نقش ارجاعی باید دارای مشخصه ی (+ حیوان) باشد ، می گوییم که « حیوان پنداری » روی داده است و به این ترتیب با تخطی از قواعد هم آیی واژگان زبان برجسته شده است . از طرفی « حیوان » نسبت به « انسان » و « جانور » شمول معنایی دارد . پس بدیهی است که این مقوله خود می تواند به دو زیر گروه « انسان پنداری » و « جانور پنداری » تقسیم شود . اما در بسیاری موارد مؤلفه ای که به « حیوان پنداری » تحقق داده است بین « انسان » و « جانور» مشترک است و لذا تفکیک در این موارد امکان ندارد باز می کوشیم با ذکر نمونه هایی بحث را روشن کنیم . آنچه در زیر می آید نمونه ای از « حیوان پنداری » به طور عام است : روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا / هر نشاطی مرده است . ( سپهری ، ص 12 .فعل « مردن » فعلی است تک ظرفیتی که در جایگاه فاعل آن واژه ای با مشخصه ی (+ حیوان ) می نشیند نشاط فاقد این مشخصه است و آن را از طریق هم آیی با « مرده است» کسب می کند ، پس در واقع حیوان پنداری تحقق یافته است و زبان شعر به این طریق برجسته شده است حال به نمونه هایی توجه کنید که در آن « انسان پنداری » ( که تشخیص نیز گفته شده است ) تحقق یافته است فکر تاریکی و این ویرانی / بی خبر آمد تا با دل من / قصه ها ساز کند پنهانی (سپهری ، ص 31) فکر تاریکی آمد تا با دل من قصه ساز کند . » فعل تک ظرفیتی آمد نیاز به یک فاعل با مشخصه ی » (+حیوان) دارد . پس تا این جا « فکر تاریکی » الزاماً نباید دارای مشخصه ی (+ انسان) نیز باشد ، اما « قصه ساز کردن » فعلی است که در زبان معیار فاعل آن باید مشخصه ی (+ انسان) داشته باشد . پس در واقع « فکر تاریکی » مشخصه ی (+ انسان) را در اثر هم آیی با « آمد » و « قصه ساز کند » کسب کرده است و این نمونه ای است از « انسان پنداری ". عشق ؟ / - تنهاست و از پنجره ای کوتاه / به بیابان های بی مجنون می نگرد - ( فروغ فرخزاد ، تولّدی دیگر ، ص 90 ) در این قطعه از فروغ نیز « عشق » که مفهومی است مجرد ، از طریق « تجسم گرایی » و « انسان پنداری» که زیر شاخه ای از آن است مجسم شده و هیئت انسان یافته است دیشب گله ی زلفت با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی (حافظ ، ص 984) سرّ این نکته مگر شمع بر آرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی نرگس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی (حافظ ، ص 978) در ابیات فوق از حافظ نیز « باد » ، « شمع » ، « پروانه » و « نرگس » مشخصه ی (+ انسان) یافته اند اجازه بدهید نمونه هایی نیز « جانور پنداری » بیاورم و به این بحث خاتمه دهیم غروب پر زد از کوه ( سپهری ، ص 43) گو تو باز آی که گر خون منت در خوردست پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید ( سعدی ، ص 594) در بیت فوق نیز « من » مستقیماً به « کبوتر » تشبیه شده است سیال پنداری دادن ویژگی (+ سیال) به واژه های دارای مشخصه ی معنایی (- سیال) را سیال پنداری نامیده ایم . به مثال های زیر توجه کنید : به سان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست / درها را خواهم گشود / در شب جاویدان خواهم وزید ( سپهری ، ص 137) « خود » دوپاره می شود . خودی بر جای می ماند و خود دیگر که با هم آیی با فعلی چون « وزیدن » مشخصه ی (+ سیال) یافته است و از طرفی به صراحت به « نسیم » تشبیه شده است از روی خود اول بر می خیزد و در « وزشش » درها را می گشاید سرچشمه ی رویش هایی ، دریایی ، پایان تماشایی / تو تراویدی : باغ جهان تر شد ، دیگر شد ( سپهری ، ص 223) در خط اول به طور مستقیم « تو » را به « دریا » که دارای مشخصه ی (+ سیال) است تشبیه می کند آنگاه در خط دوم در جایگاه فاعل فعل تک ظرفیتی « تراویدن » ، یعنی جایگاهی که اسمی با مشخصه ی (+ سیال) باید آن را اشغال کند ضمیر « تو » به کار می رود و به این ترتیب « تو » مشخصه ی (+ سیال) .می یابد و سیال پنداری زبان را برجسته و غریب می کند من دلم می خواهد / که ببارم از آن ابر بزرگ ( فروغ فرخزاد ، تولدی دیگر ، ص 93 آنچه می بارد در زبان ارجاعی دارای مشخصه ی معنایی (+ سیال) است . در اینجا « من » در هم نشینی با فعل « باریدن » مشخصه ی (+ سیال) گرفته است من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد ( حافظ ، ص 296) در مصرع دوم این بیت از حافظ نیز او در تشبیه با « نسیم سحر » مشخصه ی معنایی (+ سیال) یافته است و همین طور است « من » در مصراع اول بیت زیر : تا کی چو صبا بر تو گمارم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آیی ( حافظ ، ص 986) ."ستاره » نیز در بیت زیر در مجاورت فعل « چکیدن » مشخصه ی (+ سیال) یافته است» ز حسرت رخت ای آفتاب در هر صبح ستاره خون شود از چشم آسمان بچکد ( اوحدی مراغه ای ، ص 176) جسم پنداری گفته شد که واژه ی با مشخصه ی (+ جسم) یعنی آنچه (+ ملموس) هست اما (+ جاندار) نیست . حال هر گاه واژه ای با مشخصه ی (- جسم ) در جایگاهی نشست که به لحاظ محدودیت های هم آیی واژگان باید باید با واژه ای با مشخصه ی (+ جسم) پر شود « جسم پنداری » تحقق یافته است . مواردی را نیز که واژه ی با مشخصه ی (+ جسم) در جایی قرار گرفت که به لحاظ توزیعی واژه ی دیگری را با مشخصه ی (+ جسم) باید آن جایگاه را اشغال کند ، « جسم پنداری » تلقی کرده ایم . مثال های زیر به روشن تر شدن مطلب کمک می کند : رخنه ای نیست در این تاریکی ( سپهری ، ص 12) " رخنه » در هم آیی با واژه هایی می آید که مشخصه ی (+ جسم) داشته باشند "تاریکی » این مشخصه را از هم آیی با « رخنه » می گیرد و گرنه در زبان معیار فاقد آن است بی خبر اما / که نگاهی در تماشا سوخت ( سپهری ، ص 24) فعل « سوختن » فعل تک ظرفیتی است که جایگاه فاعل آن را اسمی با مشخصه ی (+ جسم) اشغال می کند "نگاه » در زبان معیار (- جسم) است و این مشخصه را در هم آیی با فعل « سوختن » کسب می کند و زبان شعر را غریب می نماید دل که آیینه شاهی است غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رأیی ( حافظ ، ص 978) کاروان شکر از مصر به شیراز آید اگر آن یار سفر کرده ما باز آید ( سعدی ، ص 594) در ابیات فوق ، در بیت اول « دل » مستقیماً به « آیینه » تشبیه شده است و در بیت دوم « آن یار سفر کرده » که در زبان معیار باید مشخصه ی (+ انسان) داشته باشد مشخصه ی (+ جسم ) گرفته است و با "کاروان » شکر مقایسه شده است یکی از ابزارهای برجسته تر « جسم پنداری » هنجار گریزی رنگ است . قاعده ی زبان معیار آن است که برای آنکه واژه ای مشخصه ی (+ رنگ) داشته باشد باید (+جسم) باشد. پس در واقع با قایل شدن صفت "رنگ » برای موصوف هایی که (- جسم) هستند « جسم پنداری » تحقق می یابد . مثال های زیر نمونه هایی است از این حالت: نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است . / و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است ( سپهری ، ص 359) خواب خدا » مشخصه ی (+ جسم ) ندارد که بتواند مشخصه ی (+رنگ) بپذیرد. قرار گرفتن « سبز » در » جایگاه صفت برای « خواب خدا » « جسم پنداری» است که از طریق هنجار گریزی رنگ تحقق یافته است . در خط سوم نیز همین بحث در مورد واژه های « عشق » و « پرهای صداقت » صدق می کند در ترکیب « پرهای صداقت» جانور پنداری نیز عمل می کند مسافری که می رسد ز دور تا دیارمن سپید جامه ، سبز جان ، نشسته بر کهر - تویی ( سیمین بهبهانی ، ص 21 ) در این بیت نیز با قائل شدن رنگ سبز برای « جان » جسم پنداری تحقق یافته است پایان سخن آنچه از نظر گذشت کوششی بود برای ارائه ساختار دلالت در شعر . از آ«جا که شعر شناسی را جزئی از زبان شناسی می دانیم ، سنجه ی ما در بررسی دال ها در نقش شعری ، خصیصه های معنایی همان دال ها در نقش ارجاعی شان بود . کوشیدیم نشان دهیم که با فاصله گرفتن دال ها از مدلول هایشان در نقش ارجاعی ، دستگاه دلالت در نقش شعری به نوعی استقلال نشانه شناختی می رسد و در واقع آنچه شعر :نامیده ایم تحقق می یابد . اما لازم است توجه خوانندگان را به نکات زیر جلب کنم الف) آنچه در این مقاله تحت عناوین « شعر» و « شعر آفرینی » آمد در واقع مفهومی است متمایز از نظم » و « نظم آفرینی » . اما توجه به این نکته حائز اهمیت است که عدم توجه به نظم و نظم آفرینی به » هیچ عنوان به معنای نفی ارزشهای زیبایی شناختی موسیقی کلام نیست . ما در اینجا به نوعی بررسی میکروسکوپی دست زدیم و اجزا را در ریزترین واحد های ممکن بررسی کردیم تا امکان یک بررسی تفصیلی در چارچوب دستگاه نظری خود را فراهم آوریم . در واقع ارزش های زیبایی شناختی شعر از کلیت آنچه حاصل اعمال ابزارهای « شعر آفرینی » و "نظم آفرینی» است به دست » می آید ب) همان طور که گفته شد ما در اینجا به نوعی کالبد شکافی و بررسی ریز و میکروسکوپی دست زدیم وقتی به هر واحد شعر در کلیت خود نگاه شود بحث سیلان معنا و آزادی بی قید و شرط دال ها بهتر خود می نماید چرا که در واقع هیچ یک از روابطی که به تفصیل بررسی شد در وضعیتی ثابت انجماد نمی یابد . در طول یک واحد شعر ( غزل ، قطعه و ... ) می بینیم که دال ها پیوسته در مناسباتی که بررسی شد قرار می گیرند ولی نسبت به هیچ یک تثبیت نمی شوند . دالی که در هم نشینی با دال دیگری مؤلفه ی گیاه ) یافته است ، لحظه ای بعد در مناسبات تازه تری مشخصه ی (+ انسان) یا ( + سیال) و ... می گیرد +) برای نمونه نگاهی می کنیم به شعر « طنین » از مجموعه ی هشت کتاب سپهری : به روی شط وحشت برگی لرزانم ، / ریشه ات را بیاویز . / من از صداها گذشتم . / روشنی را رها کردم . / رؤیای کلید از دستم افتاد . / کنار راه دراز کشیدم . / ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند . / خاک ،/تپید ./ هوا موجی زد . / علف ها ریزش رؤیاها را در چشمانم شنیدند : / میان دو دست تمنایم روییدی در من تراویدی . / آهنگ تاریک ندامت را شنیدم : / « نه صدایم / و نه روشنی . / طنین تنهایی تو هستم ، طنین تاریکی تو . » / سکوتم را شنیده ای : / « بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست ، درها را خواهم گشود ، در شب جاویدان خواهم وزید . » / چشمانت را گشودی : / شب در من فرود آمد ( سپهری ، ص 135 ) در سطر اول برای « وحشت » سیال پنداری داریم و برای « من » ( من مستتر ( گیاه پنداری ، در سطر دوم : « تو » ( تو مستتر( نیز با قائل شدن ریشه برای آن ( مجاز جزء به کل( مشخصه ی (+ گیاه) گرفته است و در همان حال در مجاورت « بیاویز » که فعلی است « ارادی » یعنی فاعل آن باید دارای اراده ی آویختن باشد ، « تو» خصیصه ی (+ انسان ) گرفته است ( توجه خوانندگان را به پیچیدگی و سکون ناپذیری دال ها جلب می کنم ( . در چهار سطر بعد « من » که قبلاً مشخصه ی (+ گیاه) یافته بود با فاعل واقع شدن برای فعل های « گذشتن » و « رها کردن » و همچنین در ترکیباتی چون « از دست افتادم » و « دراز ،کشیدم » مشخصه ی ( + انسان) می یابد . در همین چهار سطر « صدا » ، « روشنی » ، « رؤیای کلید » و « زمان » مشخصه ی (+ جسم ) می یابند . در سطر هفتم « ستاره ها ، مشخصه ی (+ حیوان) می گیرند چرا که در « سرما می لرزند » و همین جا « رگ هایم » در یک تجرید گرایی حکم کائنات را می یابد که « سرد است » و پر از « ستاره » . در سطر هشتم خاک مشخصه ی (+ حیوان) یافته است و در سطر دهم که بسیار پیچیده و جالب توجه است « علف ها » با فاعل واقع شدن برای فعل " شنیدن » مشخصه ی (+ حیوان) گرفته اند و « رؤیا » هم مجسم شده است و هم سیال ( چرا که می ریزد )..به همین ترتیب می توان تا پایان شعر ادامه داد . مشاهده می شود که نظام دلالتگر زبان در ادبیات در حوزه ی روابطی که در نمودار ارائه کردیم عمل می کند اما ویژگی دوم و شاید مهمتر آن این است که دال ها لحظه ای انجماد و درنگ نمی پذیرند و در چارچوب همان مجموعه روابط ، پیوسته در سیلان و بازی هستند ، از مدلول هایشان در زبان ارجاعی کنده شده اند ولی سپس هر لحظه به رنگی خود می نمایند در نقش ارجاعی زبان دال ها رژه می روند ، در شعر دال ها می رقصند -------------------------------------------- برگرفته از : ماهنامه شعر - تابستان و پاییز 78 – شماره 26 +ٍS. R. Moarek Nejad
|
|