|
- برای مطالعه مقاله های زیبایی شناسی و نقاشی معاصر ایران کلیک کنید.
+ٍS. R. Moarek Nejad
یادی از هوشنگ گلشیری در سه روایت
حاشیهای درباره هوشنگ گلشیری و زیباییشناسی زوال مهدی یزدانیخرم شانزده خردادماه درگذشت هوشنگ گلشیری بود. كه باوجود نبودن او تبدیل به پروسهای از بازخوانی، نقد، یادآوری و تماشای امضای پررنگ او بود در ادبیات ایران. این فرآیند حضور و زندگی در ذهن نویسندگان جدید ایران به گلشیری وضعیتی چند سویه بخشید. از سویی، با حجمی از اقتدار روایی – زیباییشناسانه روبهرو بودیم كه سایه بلند او را بر داستان ایران نشان میداد و از سویی دیگر، نوعی آداب و اخلاق زیستی – هنرمندانه را درك كردیم كه مولفههای بارزی از آن مانند پدرخواندگی، فضای بعد از نبودن نویسنده را به شكلی به او پیوند میزد. به همین دلایل و به خاطر اسلوبهای داستانیایی كه گلشیری برپا دارنده آنها بود میتوان گفت كه او بعد از صادق هدایت، تاثیرگذارترین داستاننویس ایرانی است. او كه از مكتب اصفهان آمده بود شكلی از ذهن انتقادی را وارد امر روایی كرد كه آراستگی زبان و تاریخ نگری از علل لازم آن بود. به واقع هوشنگ گلشیری كه به شدت به اشكال مختلف روایت در ادبیات كهن وابسته و دلبسته بود، به نحوی مدرن بودن را جایگزین امر سنتی كرد كه شكاف عمیق میان این دو به شدت نمایان بود و این دوپارگی اخلاقی، تاریخی و زبانی از نخستین آثارش تا آخرین آنها حضور دائمی دارد. البته این حركت از بیشتر نوشتههای داستانی او براساس نابخردانگی شخصیتهای اصلی او و توجه به ناآگاهیشان شكل میگیرد. جنون و رگههای مشخص و روشنی كه از روانپریشی، كه در بسیاری قهرمانهای او وجود دارد، در عینیترین حالت داستان با «مردی با كراوات سرخ» را میسازد كه طی آن وضعیت انفعالی شخصیت تراژدی پرقوت جانداری را رقم میزند. او در این نوع آثارش هم بازدست از آن تاریخنگری همیشگیاش بر نمیدارد و تلاش میكند با بعد دادن به اجسام، رفتارها و از همه مهمتر امور غایب، حجمی بسازد كه قهرمان او را گیج و مبهوت میكند. سنت در این میان از دل همین بافت تاریخی شده متصور میشود. به این معنا كه امر تاریخی در هیئت آداب و رفتاری صامت و ایستا به جهان ذهن قهرمان گلشیری رسوخ میكند یا او را كاملا مسخ كرده یا توسط او دچار ساختار شكنی و تخریب میشود. نمونه اول این ادعا را میتوان در شازده احتجاب و نمونه دوم را در مثلا داستان بلند فتحنامه مغان دید. با این روند امر مدرن یا همان چیزی كه گلشیری از آن به عنوان «جادو» یا «كتابت» صحبت میكند مترادف آگاهی و معرفتی است كه قرار است شكل زیستی و حیات قهرمانهای او را تغییر دهد. او برعكس برخی داستاننویسان مدرن ایران، از ابزارهایی وابسته به سنت استفاده میكند تا مسیر نابخردانگی را روایت كرده و بتواند ارواح تاریخ زده خود را احضار كند. اما میتواند راوی نگاه «نو تاریخیای» شود كه طی آن پدیدهها مجرد و بیواسطه توسط قهرمان درك میشوند. پرسوناژهای او عینا قطعهای از زمان و مكان و ذهن كلی متن میشود تا مخاطب او بتواند حركتی را مشاهده كند كه در پس آن غباری بیش نیست. به طورمثال و در مقایسه، اگر نویسندهای مانند ابراهیم گلستان تصاویر داستانیاش را بیپیرایه و خالی از رنگهای مختلف روایت میكند تا به خلاء و فقدان حافظه قهرمان یا راویاش اشاره كند گلشیری برعكس چنان صحنه را میآراید و چنان تصویر را از رنگ و جزئیات پر میكند تا با استفاده از شكل آشنای مینیاتوری آن و ایجاد توهم همذاتپنداری بتواند از درون تخریبش كرده و به قول معروف با كلانارزشی به نام جادو شكل تاریخی شده زمان حال را بیافریند. در واقع قرار گرفتن در روندی از تخریب و زوال و حضور امری صاحب قدرت گاه نوشتههای او را به شكل فكری آثار كافكا نزدیك میكند. اگر دقت كنیم به خوبی میبینیم كه قهرمانهای گلشیری مدام در اضطراب و تشویش بسرمیبرند. این روند و این مسیر نابخردانگی تاریخی باعث میشود تا شكل علّی- معلولی واضح و روشنی در متن وجود نداشته باشد. راوی یا شخصیت اول مدام شاهد ماجراها و رخدادهایی است كه بر او آوار میشوند و او نیز به كندی بخشی از متنی میشود كه دیگری – قدرت یا تاریخ – در حال نوشتن آن است. گلشیری با این شكل و ذهن روایی به یكی از بیرحمترین نویسندگان ایرانی در قبال شخصیتهایش تبدیل میشود. آثار او خالی از قهرمان به معنای كلاسیكاش هستند و ناگزیر از شكست، مگر در آثار كم تعدادی كه بیشتر جنبه استعاری – شاعرانه دارند و در آنها این شكل تاریخی افراطی روایت شده است. در هر حال باید گفت انسان هوشنگ گلشیری تصویر واضحی است از موقعیت ناامن زیستی – ذهنی كه در آن برتری محسوس امور انتزاعی بر امور عینی دیده میشود. او صریحترین شكل انتقادی را نسبت به این انسان پیافكند و او را در برابر حجمی از سنت تنها گذاشت و شاهد دیوانگی و اضطراب هراسآوری شد كه ذهن را به مرحله انفجار میرساند، انفجاری كه نه درصدد یافتن سره از ناسره و نه در جستجوی تمایز خیر و شر است. گلشیری به فاصله بین این امور و به همان دوپارگیای میاندیشید كه درصدسال اخیر شكل حیات انسان تجددخواه ایرانی را دربرگرفته است. اونویسندهای بود كه از امر مدرن برای نشان دادن فربگی سنت و تراكمی استفاده كرد كه مدام در حال پیشرفت بوده و حتی باعث شده تا قهرمانهای او در انزوا و پایینترین حالت زیستیشان قرار گیرند. گلشیری با ابداع مفهوم تازهای از «كتابت» و «كلمه» تقابل با این وضعیت را آغاز كرد تا شكل پیچیده این اندام فربه شده را ازپس رنگهای زیبا و خوش لعابش بیرون كشد. ------------------------- محمد بهارلو «اما مقصودم از جوانمرگی، مرگ – به هر علت كه باشد- قبل از چهلسالگی است و كمتر، چه شاعر یا نویسنده زنده باشند یا مرده؛ یعنی ممكن است نویسنده یا شاعر همچنان زنده بمانند اما دیگر از خلق و ابداع در آنها خبری نباشد. خودشان را تكرار كنند و از حد و حدودی كه در همان جوانی بدان دست یافتهاند فراتر نروند.» (هوشنگ گلشیری، ده شب، به كوشش ناصر موذن، امیركبیر، 1357) از زمان قرائت مقاله «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» در جشن بزرگ شاعران و نویسندگان كه به ابتكار كانون نویسندگان ایران در انجمن فرهنگی ایران و آلمان «انستیتو گوته» برگزار شد، بیش از 30 سال میگذرد و با گذشت این سه دهه نسل فعال دیگری به جمع نویسندگان ما پیوسته است كه از عارضه «جوان مرگی» بر كنار نیست. البته این عارضه- فقدان «خلق و ابداع» یا «تكرار خود»- صرفا به «نثر فارسی» محدود نمیشود بلكه كلیت جریان نویسندگی و به طور كلی گستره هنر و فرهنگ ما را دربرمیگیرد. اما من ترجیح میدهم این بحث عجالتا در همان حوزه ادبیات داستانی محدود بماند و به جهت كوتاهی مجال به بیان چند نكته در ارتباط با آن بسنده میكنم. آثار او چشماندازی است از یاوگی زندگی و شقاوت و جهل و وقاحت و تباهی و دروغ، كه همچون یك كابوس بیپایان ادامه دارد. از نظر هدایت نویسندگی یعنی درافتادن با بداقبالی و شوربختی ودر آویختن با مرض و فقر و مرگ تدریجی؛ چیزی كه باعث میشود داستان از داستاننویس «حقیقی»تر جلوه كند. آنچه برای او، و بعدها برای نویسندگانی كه آثار هدایت الهامبخش آنهاست، اهمیت دارد ابداع است، و پرهیز از تكرار شدن و از همینرو است كه نویسنده برای ابداع كردن حتی حاضر است خود را نادیده بگیرد و وقتی كه خلاقیت به «پخش احساسات و اصطلاحات» تقلیل پیدا میكند میپذیرد كه زندگی نیز به نقطه ختام خود رسیده است. مرگآگاهی به معنای پذیرش این حقیقت نیز هست كه هیچ تضمینی وجود ندارد كه زندگی نویسنده در اوجش به پایان نرسد، هر چند در آن صورت ما آن را به معنای حد اعلای تراژیك بودن زندگی خواهیم گرفت. در عین حال مرگآگاهی یعنی اینكه آرزوی جاودانگی رویایی بیش نیست؛ حتی اگر آدمی چیزی بیافریند كه از استعداد «زنده» یا معاصر بودن برخوردار باشد. البته ممكن است طول عمر ما كوتاه باشد یا بلند، و آوازهمان پس از مرگمان كماكان زنده باشد، حتی تا قرنها بعد، اما این چیزی جز یك وسوسه رمانتیك نیست، به این معنا كه مرده باشیم تا دیگر نتوانیم بمیریم، یعنی همان جاودانگی یا بیمرگی. در گزارش او، چنان كه از عنوان آن نیز میتوان دریافت، جنبه اخلاقی به جنبه زیباییشناختی میچربد. پیش كشیدن نكاتی مانند محدود بودن مخاطبان ما، كمبود كاغذ، گران بودن كتاب و تاكید مكرر بر «برزخ صدساله» فرهنگی سرزمین ایران گویی توجیهی است برای «جوانمرگی» نویسنده و شاعر ما. اما او باید درك كند كه این شكست به هیچ روی چیزی در حكم محرومیت نیست، یعنی چیزی نیست كه باید برایش ماتم گرفت، بلكه برعكس نوعی اختیار و آزادی است كه نتیجهاش مكاشفه است. نویسنده انتخاب میكند، انتخاب نمیشود. با این تلقی است كه نویسنده قادر است از فردیت خودش الهام بگیرد؛ به ویژه از آن جنبه از فردیتش كه به ریشههای وجود و به منبع ناملموس احساسات مربوط میشود. فقط در این صورت است كه خواننده از اینكه خودش را در جایی حس كند كه پیشتر ندیده است لذت میبرد. برای درك واقعیت نویسنده جز در عمق نمیتواند حركت كند، آن هم به مدد حدس و بداهه و نیروی محرك و راهنمای او قدرت تخیل او است. نویسنده فقط باید به تخیل خودش اعتماد كند، چیزی كه نتیجهاش هرگز مسلم نیست. انجمنها و محافل رنگارنگ با همه بدهبستانها و جذباتشان «جوانمرگی» را از میان برنمیدارند، فقط تنهایی نویسنده را تقلیل میدهند و او را از جنم و طبیعت خودش دور میسازند. نویسنده نه از تشویقها و ستایشها بلكه از ژرفای وجود خودش نیرو و الهام میگیرد. واقعیترین والهامبخشترین مكالمه برای نویسنده زمانی است كه او تنهاست و مشغول نوشتن است. نابترین لحظات نویسنده مواقعی است كه او مینویسد، در حالی كه میداند با تخیلاتش تنهاست، و با عبور از هزارتوی فردیت خود میتواند چیزی بیافریند. تبدیل كردن رویاها و كابوسهای فردی به ادبیات روندی است بسیار كند و دردناك. چنانكه نیچه گفته است: هر آن كسی كه بهشتی نو آفریده نیروی این كار را تنها در دوزخ خود یافته است.
اما مسوولیتهایی كه به گردن نویسندگان ما بوده است و توقعات گزافی كه هر نسلی به نوبت خود از آنها داشته بسی بیش از توان طبیعی آنها بوده است. در حالی كه نویسندگان را، قطع نظر از مزاج و مشرب آنها، همواره جوابگوی نیاز عام و خاص میشناختهاند، به عنوان كسانی كه دایما باید حساب پس بدهند، مسوولان رسمی و مصادر امور از این محاسبهها بركنار بودهاند. برای او ادبیات عرصهای است كه امكان همزیستی میان نویسندگان، یا همزادهای طبیعی نویسنده، را فراهم میآورد تا به تجلی چندگانگی درون خود میدان بدهد. نخستین اقدام برای نزدیك شدن به آستانه «جوانمرگی» حذف همزادهای درون نویسنده و كشتن بدیلهایی است كه در وجود نویسنده جا خوش كردهاند؛ اقدامی كه همچون ارتكاب قتل نفس است. اگر نویسنده چندگانگی را در درون خودش سركوب كند در آن صورت مجوز «جوانمرگی» خودش را نیز صادر كرده است. در حقیقت تعارضی میان تنهایی نویسنده و چندگانگی درون او هست كه معمای «من» نویسنده را میسازد؛ معمایی كه در تقابل با روزمرگی، یا همان عالم تكراری روزانه، كیفیت زیباییشناختی پیدا میكند. هر نویسندهای به نوبت خود میكوشد تا معمای «من» خودش را تصویر كند، كه فقط با امر نوشتن، بازنویسی و الهام گرفتن از خود نوشتن، امكانپذیر است؛ زیرا آنچه اهمیت دارد نه كشف حقیقت از طریق نوشتن بلكه خود امر نوشتن است. نویسنده مینویسد تا آنچه را كه نوشته است به پیش براند و هر نویسندهای به نسبتی كه مینویسد كشف میكند و این روندی است رو به ژرفا، از سطح به عمق. به تعبیر كارلوس فوئنتس: اگر ننویسیم مرگ این كار را برای ما نمیكند. در آغاز مینویسی تا زندگی كنی و در انجام مینویسی تا نمیری. -----------------------------------------
هوشنگ گلشیری در داستانهای كوتاهاش محمد كلباسی من خود داستان كوتاهنویسم. معلوم است برای نوشتن رمان هم قلمها زدهام. اما اگر قرار بود رمانی، از آن دست كه این اواخر مرسوم شده، باب دندان عدهای از خانمهای خانهدار یا پسندعامه است، منتشر كنم، كارم چندان دشوار نبود. اینك، اینجا در بهار 1378، ما هنوز كه هنوز است در قلمرو رماننویسی، رمانی سنجیدنی با آثار زبده ادب كهن و در اندازههای رمانهای مطرح جهانی، پدید نیاوردهایم. اگر از قضای روزگار، چندتایی كار بلند برجسته چون بوف كور هدایت، طی این هفتاد، هشتاد سال از قلمها تراویده، باید گفت رسم و سنت رماننویسی در زمان فارسی، هنوز هم شكل نگرفته و جا نیفتاده است. رمانی در ساخت و پرداخت و زیبایی به سامان، ایرانی. رمانی كه ابزار نشود و نباشد، بوی سریالهای تلویزیونی ندهد و یاور زبان فارسی باشد و... امروز پس از حدود هشتاد سال، حقیقتا چند تا رمان از این دست داریم؟ رمانهایی كه بتوان آنها را كنار آثار ارزنده قرن نوزدهم و بیستم گذاشت حتی كنار بوف كور هدایت؟ در این مدت 87 سال، تعداد مجموعههای داستان كوتاه فارسی، كه در ایران یا خارج ایران نشر شده، زیاد است. اگر انتخابی بكنیم، لااقل صدتاصدو پنجاه كتاب داستان كوتاه در دست خواهیم داشت كه در این مجلات تعداد داستان كوتاه خوب و ارزنده كم نیست. لازم نیست یك مشت اسم را اینجا ردیف كنم. غرض فقط و فقط این است كه بگویم در زمینه ادب داستانی، ما به اعتبار زمان و زمین، بیشتر داستان كوتاهنویس بودهایم و طبعا دستگاههای ارتباط جمعی ما، خصوصا صدا و سیما و روزنامهها، باید به این نكته آشكار بیشتر عنایت كنند و نه تنها دلایل اجتماعی، روانشناختی، تاریخی آن را. هوشنگ گلشیری، نویسنده تعداد قابل ملاحظهای داستان كوتاه شاخص و ارزنده است.
بعضی چون آب ساده و روانند و بعضی پیچشهای جذاب دارند. طوری كه محور و مركز داستانها، نسبت به اجزا تعادلی شگفتانگیز دارد. صناعت در بطن داستان جریان یافته و نثر چنان یك است و پاكیزه است كه اسباب حیرت میشود. این تركیب جامع فن و زیبایی و گاه رقت، در این داستانهای منتخب، از آنها طیف كاملی از رنگها و تعادلی همراه با ریزهكاری و ریزبینی (مثال هنر معرقكاری) میسازد؛ چنانكه هر جزء و نقش، در كمال داستان، سهمی به اندازه و مناسب دارد و این هماهنگی همهجانبه همان است كه آن را من مكتب اصفهان خواندهام. مترسك همچنان كه داستان به پیش میرود تغییر هیئت و قیافه میدهد. راوی میگوید: عبدالله كه آدم سر به راهی نبود و گاه سرقنات ... در مسیرش از كنار قبرستان كه میرفت طرف ده «با یك تكه ذغال برای حسنی چشم و ابرو كشیده، كلاه خودش را هم گذاشته سر حسنی، با یك مشت پشم و پیلی هم برایش سبیل گذاشته به چه بزرگی!» به این ترتیب و به آرامی وضعیت تازهای میان جماعت شكل میگیرد. بچههای مدرسه راوی اولین كسانی هستند كه از مترسك میترسند؛ چرا كه روز به روز شمایل و قیافه مترسك، تغییر میكند. یكی، دو تا كلاغ با قلوه سنگ میزند و كلاغهای مرده را میبندد به دست حسنی، خون كلاغها را هم میمالد به بقه و دامن پالتو حسنی. اولین حادثه شوم بچه انداختن عیال میرزا یدالله است. تقی آبیار هم كه به چشمش مترسك را دیده، دو چشمش میشود دو كاسه خون. وقتی از تقی میپرسند چه شده میگوید: حسنی تفنگ به دست دنبال او میكرده! وقایع دیگری هم پیش میآید از جمله داستان نرگس دختر كدخدا و اینكه چو میافتد كه او حامله شده و بعد كه زن دلاك با بیل میرود به قبرستان، پیشپای حسنی، قبری به اندازه یك جنین پدید میآید. عبدالله میرود كه ماجرا را كشف كند و ببیند این قبرمانند كوچك چیست؟ انگشتهای پایش قلم میشود و بعد تنش بادی آورد و تمام میكند... هوشنگ گلشیری در معصوم اول با تسلطی بیمانند نمایش تراژیك هولناكش را پیش میبرد. آیا آنچه در اطراف مترسك دارد واقع میشود واقعی است؟ دردناك این كه حتی معلم یعنی راوی داستان یا نویسنده كاغذ به برادر هم خود دچار این تشویش غریب میشود؛ طوری كه احساس میكند صدای پای چوب كهنهپیچیدهای را از زیرزمین و از بطن دیوارها میشنود. گویی حسنی با پای چوبیاش در زمین و آسمان و حتی زیر زمین در حركت است و عنقریب از راه میرسد! اینگونه است كه وقایع و حوادث غریب و باورنكردنی ترس را میگسترد. این حوادث، دیگر نه به عقل جور میآید نه به عرف، اما توهم ادامه دارد و روان ترسزده جامعه، قدم به قدم، خبرها و داستانهای تازه میسازد و آن را در ظرف باور جمعیت میریزد. غمانگیز اینكه معلم درسخوانده هم سرانجام به این خیل میپیوندد و چنان میترسد كه صدای پای مترسك با تپش قلب او یكی میشود! همانطور كه قلب او میتپد، ترس هم در عمق خون و روح معلم و ساكنان روستا به واقعیت عینی بدل میشود. گلشیری در معصوم اول فضای مرعوب را كامل میكند و نشان میدهد روانشناسی توهم و ترس به كجاها میكشد. داستان معصوم اول، با این ابعاد و ریزهكاریهای حیرتانگیز، از جمله كارهای ارزنده ادب معاصر ما است كه باید آن را داستان همیشه خواند. مترسك هوشنگ گلشیری مترسكی است ساخته و پرداخته ذهن خردگریز و غفلتزده جامعه بشری كه از هیچ همه چیز میسازد و هر روز شكل و شمایل آن را كاملتر میكند. ---------------- نامه منتشر نشده هوشنگ گلشیری به اورنگ خضراییاورنگ جان خلاصه دوستانه بگویم، اگر میخواهی كاری بكنی باید از این پیررند و فیلسوف شاعر و این زنگی مست قونیه و دیگرها، كولهباری گرانسنگ ببندی و با شعرها و قالهاشان اخت بشوی، این را به عنوان دستور نمیگویم، بل به منظور طرح مسئله است برای من و تو كه بعدها دیگر فرصت خواندن نخواهیم داشت و فقط نوشتن میماند، حالا كه آنجا افتادهای این راهها را پشتسر بگذار زبان هم یادت نرود و تازه جور بودن با خاك و درخت و زمین همان ده كه زمینه اصلی شعر تو خواهد بود و با دردهای مردمان آن سامان و فضایشان نه با دیدی سطحی و گذرا بلكه باید نشست و با دو كنده و رنجها را دید فیالمثل قالیبافیهاشان را و توشه گرفت و غنی شدوگرنه توی روزگاری كه ما هستیم متشاعر خیلی هست و شاعر انگشتشمار و این ما هستیم كه باید ببینیم كه اگر به حقیقت هیچكارهایم دنبال كارمان برویم و این راه سختی است كه شاعر بودن و با زمانه بودن كه با تلاش دوجانبه در كتاب و بیشتر در زندگی حقیقتی و زاینده مایه میگیرد، نه از حرف فلان آدم و یا گپزدنهای بیهوده كافهها و قهوهخانهها. ------------------------- http://www.shahrvandemrouz.com/51/Adab/default.aspx
+ٍS. R. Moarek Nejad
سنت به وقت مدرن گفتگو با داریوش شایگان
متین غفاریان: شما جزو معدود روشنفكران ایرانی هستید كه با عالمان سنتی ما در ارتباط بودید و همراهی همدلانهای با آنها داشتید. اما بهرغم این سابقه، هیچ وقت شما را جزو نحله سنتگرایان قرار نمیدهند. چگونه است كه با وجود علاقهتان به سنت، هیچ زمانی به سنتگرایی، مانند سیدحسین نصر، تمایل نداشتید؟ علاقه من به سنت در آن زمان از این وضعیت ذهنی ناشی میشد. در واقع ایدههایی كه بعدها آنها را با نام هویت چهلتكه مطرح كردم در آن زمان هم در ذهن من بود. آن زمان هم میدانستم آدم یكپارچهای نیستم. آدمی هستم كه هویتهای متفاوتی دارم. آن زمان، یك جزء روح من - آن جزئی كه به ایرانی بودن، هویت و سنت مربوط میشد - سیراب نشده بود. این بود كه وقتی به ایران بازگشتم سعی كردم در این جهان تا آنجا كه میتوانستم غوطهور شوم. تاكید میكنم تا آنجا كه میتوانستم. به هر حال من درس حوزوی نخوانده بودم و همواره با فاصلهای به این اقلیم نگاه میكردم، ضمن اینكه سعی میكردم، در درون آن قرار بگیرم. در تمام عمر، این نگاه با فاصله به مسائل را حفظ كردم. همان طور كه به سنت با فاصله نگاه كردم، با فرهنگ غرب هم فاصله داشتم. به هر حال این را میدانستم كه من یك آدم غربی نیستم. حتی به فرهنگ هند كه علاقه زیادی به آن داشتم، زبانش را فرا گرفتم و بر روی متون مذهبیاش كار كردهام، با فاصله نگاه میكردم. این را ویژگی خاص خودم میدانم. به هر حال آن زمان فكر میكردم اقلیم گمشدهای در درون من هست. بخشی از این اقلیم را در معاشرت با عالمان سنتی خودمان و بخشی دیگر از آن را هند یافتم. بعدها به چین و خاور دور علاقهمند شدم. فكر میكنم جستوجو و سفر در این اقالیم برای كسی كه تنوع این اقالیم را بپذیرد و نخواهد به نحو تقلیلگرایانه به آنها بنگرد، بسیار مفید خواهد بود و تجربه زندگی او را غنا خواهد بخشید. در آن زمان با دكتر نصر هم آشنا شدم و دوستی پایداری میان ما شكل گرفت. نمونه این طرز فكر در ایران شریعتی است كه او هم در چارچوب ماركسیسم میاندیشید. بگذریم از اینكه ماركسیسم او هم ماركسیسم دست اولی نبود و ماركسیسمی بود كه از صافی لنین گذشته بود. اما جریان سومی هم اواخر دهه 40 از اروپا شروع شد كه بر جریان هویتطلبی در ایران و كشورهای همسایه ما تاثیر گذاشت. این موج، جریان ضد فرهنگ (Gunterculture) بود كه به شدت خصلت ضدعلم و ضدتكنولوژی داشت و میخواست به سنتهای قدیمی بازگردد. این جریان در دهههای 60 و 70 میلادی به خصوص در آمریكا جریان غالب بود. جریان New Age ادامه همان جریان است كه در دهه 40 و اوایل 50 تاثیر زیادی روی روشنفكران ایرانی داشت و راه را برای بروز افكار هویتطلبانه هموار كرد. من خودم كاملا با این جریان آشنایی داشتم و نوشتن كتاب “آسیا در برابر غرب” حاصل تاثیر این جریان بر من بود. البته كتاب آسیا در برابر غرب یك حالت دوگانه دارد. یعنی هم نقد میكند و هم نسبت به نتیجه این نقدها كمی بدبین است. در آن فصل آخر با نام “تاریكاندیشی جدید” درباره سویههای تاریك این جریان هشدار دادم. یادم میآید در سال 1979 میلادی در یك سمینار در اسپانیا برای اولین بار درباره ایدئولوژیك شدن سنت صحبت كردم. +ٍS. R. Moarek Nejad
حافظ موسوی
متولد 1333، رودبار گیلان. تا حدود چهل سالگی كتابی منتشر نكرد و با اولین كتابش «دستی به شیشههای مهگرفته دنیا(1373)» برنده جایزه«گردون» شد. با این حال منتقدان كتابهای بعدی او «سطرهای پنهانی» و«شعرهای جمهوری» را بیشتر مورد استقبال قرار دادند و او را به عنوان شاعری صاحب شیوه و زبان خاص پذیرفتند. «موسوی» در كار روزنامهنگاری نیز سابقه درخشانی دارد و حضور موثر او در دو نشریه بسیار مهم«تكاپو» و«كارنامه» گواهی بر این مدعاست. همچنین مقالات و نقدهای متعددی در نشریات از او به چاپ رسیده است. وی بعد از درگذشت«منوچهر آتشی» اداره كارگاه شعر موسسه«كارنامه» را برعهده گرفت كه این كارگاه همچنان دایر و فعال است. گزارههای وارونه ----------------------- http://www.shahrvandemrouz.com/content/3894/default.aspx زن ، تاریکی ، کلمات مجموعه ی شعر : حافظ موسوی سوری احمدلو شعر چیزی بیرون از فرایند ذهن خواننده نیست که به دلیل ساختار بیرونی وسازمان درونی اش از دل تقابل ها و تنش ها هماهنگی می آفریند . ژرف نگری وبازیگوشی که الیوت آن را شرط اساسی شعر خوب می داند هم ،همیشه خواننده را به در یافت آبشخور اصلی ومعنای دقیق شعر نزدیک نمی کند وبه قول جان کرو رنسم (John Crew Ransom): "شاعر در شعرش نظمی وجودی را جاودانه می کند که در زندگی واقعی پیوسته زیر دست او خرد می شوند وفرو می ریزند." کتاب با شعر نمایشنامه گونه ای آ غاز می شود که به مدد تغییر رنگ صحنه ها و(جامپ کات) ها ادامه می یابد. ذهنیتی سیال به شاعر کمک می کند که نمایش در بستری از تعلیق روایت شود وتنها در بخش پایانی عنصر دیالوگ به آن افزوده می شود: زن : هوای بیرون سرد است آب دادن به گلدان ها بماند برای بعد ....(ص ۱٣) در شعر (و بعد ) مثل بیشتر شعر های بخش نخست سهم خود آگاه و نا خودآگاه مشخص نیست.در امتداد فضایی سورئال ذهن راوی در گیر گذشته می شود که با باران به دورتر هم می رود . ودر توت فرنگی وحشی شاعر پلی می سازد برای عبور ،روی رود خانه ای که خود نیز به آن مطمئن نیست ( وترس خورده پا بگذاری روی اول این پل ص ۲١) سطر ها با عنصری روایی آغاز می شوند که قطعیتی ندارند حتی گاهی خود روایت را هم نفی می کنند: تو نیستی و این پسر بچه ی افغانی نامش محمد نیست تو نیستی این جا پارک لاله نیست محمد به کفش های مردم واکس نمی زند و این عکس را تو با دوربین دیجیتالت از او نگرفته ای (ص ٢٩) بخش دوم شعر ها که (تاریکی ) نام دارد از آمیختن عنصر شعر و داستان فضایی خلق میشود که عرصه ی واقع بینی و خیال را در هم می ریزد وآدم ها با تجربه ها ی زیستی شان مثل خود شاعر حضوری پر رنگ دارند: حالا خیال کن این جا بغداد این هم جوی نازکی از خون از این شقیقه که مال من است تا دامن سفید تو بر این خاک (ص ٤٦) آدم هایی را که می شناسیم از ورای تلخی یا طنزی آشکارحکایت می شوند: پزشک های سنگاپوری ؟ لاله ؟ لادن ؟ نه بن لادن ما بن لادن را محکوم می کنیم جراح دیوانه ای که با سیستم کنترل از راه دور برج های جهانی را از وسط نصف کرد (ص ٤٩) تنوع شیوه ی بیان کمک می کند که فضا های مختلف ،چه آنجا که نمایشی و تصویری می شود وسینما را بیاد می آورد وچه آنجا که تخیل راوی به سوی زندان وپلیس وبند حرکت می کند شعر ها پر جنب وجوش شوند .با اینکه شاعر به قدرت کلمه آگاه است زبان، اجازه ی سرکشی نمی یابد و تکه های درخشان شعر با وجود بیان ساده شان بار ها در ذهن مرور می شوند: یک بار هم خزر خودش آمد روبروی چشم هام نشست من هم روبروی خودم بودم پرده ی تماشاخانه خیس شده بود پرنده ها آمدند منقارهاشان را در ماسه ها فرو بردند ومن ناگهان پیر شدم (ص ٦٤) و همچنین می توان خلاصه وار به تغزلی اشاره کرد که از کنج و کنار سروده های این مجموعه با به کارگرفتن عناصر پیرامونی و متداول موجود در زندگی شهری متجلی می شود: تمام این مسافر خانه از عطر دست های تو پر خواهد شد دهان اگر باز کند این چمدان ! +ٍS. R. Moarek Nejad
|